چراها

۱. یک روزهایی توی زندگی می خوریم به چراها. به اینکه چرا این رابطه تموم شد؟ چرا فلان کار رو نگرفتم؟ چرا فلان خونه رو نخریدم؟ چرا زودتر به فکر درس خوندن نیفتادم؟ چرا در زندگی ورزش رو جدی نگرفتم؟ و هزار چرای دیگه. آدمیزاده، هر چه که می شه باید توی مغزش حلاجی کنه و دلیلی پیدا کنه. به خاطر چراها دلیل شکست رو پیدا می کنیم و تصحیحش می کنیم و رشد می کنیم. چراها وادارمان می کنن که گذشته رو مرور کنیم. کجا بودیم و کجا رفتیم و کجا کج رفتیم. هر جا که راه رو تصحیح کردیم از همون چرا گفتن اومده، هر چند که اون لحظه حس زهر هلاهل داشته و تلخی مزه اش هیچوقت از یادمان نرفته.

۲. چراها موقع بحرانها اثرگذارترند. به قول یکی از سیاستمدارهای این مملکت هیچ بحرانی رو نباید هدر داد. به هیچ دردی نخورد به درد تغییر می خورد. چراها نشسته ان اون لب پرتگاهِ چاهِ بیچارگی. همون چاه بی انتهای بیچارگی که به قول آقای نیچه زیاد که تویش نگاه کنی، ممکنه چشمش رو باز کنه و نگاهت کنه. آقای موراکامی یک روزی نوشت که همیشه می روم دوی ماراتون و مسابقات سه گانه. همیشه تلاشم بر اینست که ایستادگی ذهن و جسم رو بیشتر کنم. شغل نویسنده درونکاویه و درونکاوی هم چیزیه مثل ماهیِ فوگو. شیرینترین قسمتش چسبیدهه به سمی ترین قسمتش. حواست نباشه و زورت نرسد کنده و برده. زیاد دیده ام که نویسنده ها دیوونه شده ان. شاید تمرین ایستادگی کمکم کنه که همیشه تا اون لبه بروم و برگردم.

مطلب مشابه :  موفقیت : بایدها نباید ها

۳. آدمها بعضی وقتا به دنبال چراهایشان گیر می کنن توی یک چرخه معیوب و بعضی وقتا می افتند توی پرتگاه. کجا اشتباه رفتم بعضی وقتا اونقدر سوال پرپیچ و خمیه که با هزار روانکاوی هم جواب نداره. می شه تا بچگی هزار بار در جستجوی جوابش رفت و اومد. می شه رفتار پدر و مادر و جد و اجداد رو نقد کرد. اسمش رو که “ریشه یابی” گذاشتند، یادشان رفت به ما بگویند که ریشه هزار و یک انشعاب داره که هر کدوم می روند یک طرف و بعضی وقتا رفتن دنبالشان فایده نداره. یادشان رفت بگویند که می شه اونقدر به هر شاخه ریشه فکر کرد که رشد درخت از یادمان برود.

۴. یک وقتی باید فهمید که از ریشه یابی گذشتیم و در گذشته گیر کردیم و هر چرایی، مثل یه قدم اضافه در شن روونه. یک وقتی باید از چراها گذشت و به چطورها رسید. یک وقتی باید فهمید که حالا این اتفاق افتاده و به چرایش فکر کردم و حالا همینه که هست. یا اصلا قادر به مهار شرایط نیستم، یا اونقدر وقت و هزینه می برد که به کار من نیس، یا اینکه اصلا یک اتفاقی بوده که افتاده و گذشته ای بوده که رفته. حالا چه جوری زندگی کنم؟ از کدوم راه بروم؟ این روزهای خودشناسی چه جوری راه آینده ام رو صاف می کنن؟ چطورها به اندازه چراها عمیق نیستن، ولی راه آینده از اون چه جوریِ اول شروع می شه. از اون لحظه ای که می گوییم چرا بسه. حالا چه کنم؟ چرای بی چه جوری مجنون می کنه و چه جوریِ بی چرا به ترکستان می رود. زندگی ما، یک جایی می بچرخد در تعادل چراها و چطورها.

مطلب مشابه :  کاربردی ترین و آسون ترین روش های شاد بودن